زنده ام به بودنت...

ریحانه به روایت تصویر...

ریحانه بعد از خوردن یه لیموی جانانه! آخی ! چه حمومه باحالی بود!!! فیلسوفم..... عمو بهروز چه کلاهی سرم گذاشت!!!!!! شاطر جدید تافتونیه محل!!!!! میز شب یلدای ٩٠ ریحانه در یلدای ٩٠ بعد از کلی تلاش ... خیلی از یلدا خسته شدم... محو تماشای پنگول!!!!                     دوستان عزیز عکسایی رو که دیدین همش مال دی ماه نود بود ... ...
2 بهمن 1390

یه شب مهتاب .....

  یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو میبره کوچه به کوچه باغ انگوری باغ آلوچه دره به دره صحرا بصحرا اونجا که شبا پشت بیشه ها یه پری میاد ترسون و لرزون پاشو میزنه تو آب چشمه شونه میکنه موی پریشون یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو میبره ته اون دره اونجا که شبا یکه و تنها تک درخت بید شاد و پر امید میکنه به ناز دستشو دراز که یه ستاره بچینه آسون سر یه شاخه ش کنه آویزون یه شب ماه میاد.... ...
2 آذر 1390

مهارتهای ریحانه گلی 000

روز ٤ آبان بود که دندون خرگوشیای ریحان گلی درومد و دیگه حالا حسابی خاتوم شده! دیگه کاملا میتونه غلت بخوره و دمر شه اما بعضی وقتا که گیر میکنه حسابی عصبانی میشه و داد و هوار راه میندازه! برامون آواز میخونه و همچنان تو کریرش راحته ! متوجه صداهای دور میشه و تمرکز میکنه !همیشه در حال لبخند زدنه عاشق جویدن سر آستیناشه و البته غذا خوردنو هم دوست داره !اگه نون رو از دستش بگیرم گریه میکنه آخه یه بار نزدیک بود خفه شه! منم غذاهاشو با سیب و هویج بخارپز و لعاب برنج شروع کردم و الانم بهش سرلاکو سوپ میدم و یه چند بار هم قاچاقی غذای آدم بزرگارو دادم اون از دیدن برنامه تلویزیون ذوق زده میشه و فکر میکنه مجری خبر داره با اون حرف میزنه و براش...
30 آبان 1390

بلاخره به روز شدم !!!!!!!

سلام به همه دوستای وبلاگیم ! بلاخره تونستم عکسای ریحانه گلی رو به روز کنم اونم با هزار بدبختی ! آخه هم کامپیوترم هم به علت جابجایی اینترنتمون قاطی بود الآنم با هزار ترس و لرز دارم مطالبمو مینویسم ! این دایی مرتضی ریحانه ست که آخرای شهریور چند روز مهمون ما بود دور از چشم من بابای ریحانه بهش اولین بستنیه عمرشو داد!!!! عکس العملش به چشیدن اولین بستنیه عمرش! روز 20 آبان که یه نون خور به تمومه نون خورای دنیا اضافه شد!!!!!! 27آبان که نی نی خانوم اولین بار غلت زد!!برین تو نخ پیژامش !!!! تولد 5 ماهگی.... از احوالات ستارگان چنین بر میاید که ما نی نیه موفقی خواهیم شد!!! هدیه تولد 5 ماهگیه ریحانه گلی ...
30 آبان 1390

سه ماه پر از عطر گل یاس... تولد 3 ماهگی)

پری قصه های هزارو یک شب من !تولد ٣ ماهیگیت مبارک حالا تو دیگه من و بابا امین رو کاملا میشناسی ! با ما حرف میزنی و به ما میخندی و برای ما با تکون دادن دست و پاهات ابراز احساسات میکنی ! خیلی خوش اخلاقی اصلا نق نقو نیستی ! هر وقت که از خواب پا میشی لبخند میزنی! عاشق پنگولی و مدتها تو نی نی تابت میشینی و با پنگول کلی ذوق میکنی بطوریکه گلوت میگیره و به سرفه میافتی وقتی بغلت میکنم احساس میکنم همه دنیا تو آغوشمه! دوستت دارم   عکسای ٣ ماهگی ریحانه بانو رو تو ادامه مطلب ببینین:     تا حالا خدایی هندونه به این خوشمزه گی دیده بودین؟   ...
16 شهريور 1390

تولد 2 ماهگیت مبارک

عزیز دل مامان و بابا امروز ٢ ماهت شده! تو توی این ٢ ماه همه زندگی ما شدی ! تمام بهانه من برای زندگی ١ هفته ای میشه که به من با اون لبخند قشنگت جواب میدی!!! وقتی میخندی انگار عطر همه گلهای سرخ دنیا تو فضای کوچیک خونمون میپیچه نگاهت خیلی قشنگه مثل نگاه آبی آسمون الآنم که دارم برات مینویسم باچشمای مهربونت به من زل زدی! امیدوارم روزی خوشبختی و سعادتت را ببینم قول میدم به زودی عکساتو درست کنمو تو وبلاگت بذارم قول قول قول   ...
16 مرداد 1390

همسرم ! وجودت مرا کفایت می کند....

تنها وجود تو کفایت می کند مرا                                     تا ... هیچ می دانی ٬ همین که هر لحظه ٬ صدایِ آشنایَت در گوشم می پیچد و بوی همیشگی ات در مشام جان ٬ همین که هر آن ٬ آغوش امینت گسترده است و آرامبخش جان ٬ همین که سرشانه های فراخ مهربانت می آراماند سرم را و هردم می شکوفاند لمس سر انگشتان عاشقم تنت را ٬ کافیست برای شکفتن غنچه های مکرر شادمانگی ٬ و نیز برای ساییدن پیشانی سپاس بر آستانه انتهای عاشقانگی . می خواستم بگویم ٬ وجود تو کفایت م...
7 تير 1390

اولین خرید خانوادگی

درست روز پنجشنبه 2 تیر ماه بود که به سر من و بابا امین زد که با خودمون ببریمت بازار تا برای خونه یه سری لوازم بخریم بعد اینکه با کلی مکافات لباس تنت کردم (آخه سر لباس پوشیدن خیلی داد و فریاد میکنی) با آژانس رفتیم بازار تو هم تو ماشین تو بغلم خوابت برد وقتی هم که رسیدیم تمام مدت خواب بودی و اصلا اذیتم نکردی همه نیگات میکردن و فکر میکردن تو عروسکی تو بغلم بعدشم رفتیم مغازه سیسمونی و برات یه ننو خریدیم که شکل جوجه اردکه و یه کریر و یه کالسکه و یه روروک بابا هم از یه مجموعه عروسکای کوچیکه بوق بوقی خوشش اومدو خرید خریدامون خیلی طول کشید و همش بغلم بودی ! کمرم و گردنم خیلی درد گرفت اما ته دلم خوشحال بودم که تو هم صاحب این وسایلا شدی ...
7 تير 1390